تبلیغات
وقتی ماه فکر می کرد... - قسمت اول
وقتی ماه فکر می کرد...
نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آذر 1388 توسط sadeq | نظرات ()

دوشنبه بیست اذر ماه و ساعت دو و پنجاه دقیقه بود. ان ساعت ریاضی داشتیم. تا یادم می اید همیشه سر زنگ ریاضی نیم ساعت اخر که می رسید کلافه می شدم. انقدر به ساعت نگاه میکردم که صدای فریبا بغل دستی ام در امد: ((سپیده چکار میکنی؟ مرتب حواسم را پرت میکنی.)) پاسخی ندادم چون حق با او بود. همیشه فکر میکردم ساعت ریاضی خیلی طول می کشد. انقدر با اعداد و ارقام کلنجار رفته بودم که کم مانده بود کتاب و دفترم را از پنجره بغل میزم به بیرون پرتاب کنم. با کشیدن نفس عمیقی سرم را بالا کردم. دبیر ریاضی با موشکافی و دقت به حرکات عصبی ام نگاه می کرد. چون زیر دید دبیر بودم ارام نشستم و سعی کردم با دقت بیشتری مساله ریاضی را حل کنم.

ناگهان صدای خانم دبیر را شنیدم که مرا مخاطب قرار داد و گفت: (( خانم فراهانی اگر اشکالی دارید میتوانید بپرسید))

تا امدم لب باز کنم صدای زنگ دبیرستان بلند شد و من به خاطر ای که مجبور نباشم موضوع را دنبال کنم با لبخندی گفتم ((اشکال ندارم متشکرم)) و کتابم را بستم بچه ها با سر و صدا کیف و کتابهایشان را جمع میکردند. طبق معمول هر روز با میترا از مدرسه بیرون امدیم. در حالی که هوای بیرون را  استنشاق می کردم به میترا گفتم: ببین چقدر در حق ما ظلم میکنند و تا این ساعت گرسنه و تشنه نگهمون میدارند. میترا سر تکان داد و گفت: نه! تا الان چیزی نخوردی!

مثل او سرم را تکان دادم و گفتم : بله بله یادم افتاد . حرص  و جوش ریاضی و تاریخ ....

در همان لحظه چشمم به ماشین پراید امیر برادر میترا افتاد و به میترا گفتم: مثل اینکه امروز با من همسفر نیستی به من نگاهی کرد و گفت: چطور؟

با چشم و ابرو به طرف دیگر اشاره کردم گفتم: انجا را ببین میترا سرش را برگرداند و با دیدن امیر رو کرد به من و گفت: بریم. تو را هم سر راهمان می رسانیم.

دوشنبه بیست اذر ماه و ساعت دو و پنجاه دقیقه بود. ان ساعت ریاضی داشتیم. تا یادم می اید همیشه سر زنگ ریاضی نیم ساعت اخر که می رسید کلافه می شدم. انقدر به ساعت نگاه میکردم که صدای فریبا بغل دستی ام در امد: ((سپیده چکار میکنی؟ مرتب حواسم را پرت میکنی.)) پاسخی ندادم چون حق با او بود. همیشه فکر میکردم ساعت ریاضی خیلی طول می کشد. انقدر با اعداد و ارقام کلنجار رفته بودم که کم مانده بود کتاب و دفترم را از پنجره بغل میزم به بیرون پرتاب کنم. با کشیدن نفس عمیقی سرم را بالا کردم. دبیر ریاضی با موشکافی و دقت به حرکات عصبی ام نگاه می کرد. چون زیر دید دبیر بودم ارام نشستم و سعی کردم با دقت بیشتری مساله ریاضی را حل کنم.

ناگهان صدای خانم دبیر را شنیدم که مرا مخاطب قرار داد و گفت: (( خانم فراهانی اگر اشکالی دارید میتوانید بپرسید))

تا امدم لب باز کنم صدای زنگ دبیرستان بلند شد و من به خاطر ای که مجبور نباشم موضوع را دنبال کنم با لبخندی گفتم ((اشکال ندارم متشکرم)) و کتابم را بستم بچه ها با سر و صدا کیف و کتابهایشان را جمع میکردند. طبق معمول هر روز با میترا از مدرسه بیرون امدیم. در حالی که هوای بیرون را  استنشاق می کردم به میترا گفتم: ببین چقدر در حق ما ظلم میکنند و تا این ساعت گرسنه و تشنه نگهمون میدارند. میترا سر تکان داد و گفت: نه! تا الان چیزی نخوردی!

مثل او سرم را تکان دادم و گفتم : بله بله یادم افتاد . حرص  و جوش ریاضی و تاریخ ....

در همان لحظه چشمم به ماشین پراید امیر برادر میترا افتاد و به میترا گفتم: مثل اینکه امروز با من همسفر نیستی به من نگاهی کرد و گفت: چطور؟

با چشم و ابرو به طرف دیگر اشاره کردم گفتم: انجا را ببین میترا سرش را برگرداند و با دیدن امیر رو کرد به من و گفت: بریم. تو را هم سر راهمان می رسانیم.

ممنون

تعارف نکن

و بعد دستم را گرفت با لبخند دستم را از دستش بیرون اوردم و گفتم:

میترا جان مامانم گفته سوار ماشین غریبه ها نشو

میترا اخمی کرد و گفت:

لوس بی مزه حالا دیگر داداش من غریبه شده/

خندیدم و دستم را جلو بردم تا با او خداحافظی کنم میترا که مرا برای رفتن مصمم دید دیگر اصرار نکرد و در حالی که دست میداد گفت:

پس تا فردا

و من نیز با گفتن خداحافظ از او جدا شدم برای اینکه تنها نباشم و مسافت مدرسه تا منزل را زودتر طی کنم نگاه کردم تا ببینم از بچه های کلاس چه کسی را میبینم.

مریم با دوستش کمی جلوتر از من بود وقتی دیدم گرم حرف زدن با دوستش می باشد نخواستم مزاحمش شوم و تصمیم گرفتم راه را به تنهایی طی کنم.

نگاهی به خیابان طولانی و طویل مدرسه انداختم و با خودم گفتم کی به منزل میرسم. از امیر حرصم گرفته بود که ان روز همپای همیشگی را از ان من گرفته بود چون هر روز در حین حرف زدن این راه را طی میکردیم و طولانی بودن ان را احساس نمیکردیم. حتی بعضی اوقات حرفهایمان نیمه تمام میماند. هنوز به سر خیابان نرسیده بودم که با شنیدن صدایی خیلی نزدیک به خود امدم.

هی امروز که تنهایی.

میخوای همراهیت کنم؟

فوری فهمیدم صدا متعلق به مزاحم هر روزی است. با تنها دیدن من با پورویی به دنبالم امد قدمهایم را تند کردم و از لب جوی اب به پیاده روی باریک حاشیه خیابان رفتم. ولی از دست بردار نبود و سایه به سایه من راه می امد و صحبت میکرد. انقدر دلهره داشتم که حرفهایش را نمیشنیدم از این میترسیدم که یا یکی از معلمان و یا اشنایان مرا در ان حالت ببیند و طوری پهلوی من راه میرفت که انگار همراه من است صدایش را میشنیدم که میگفت:

هی با تو هستم بیا با هم بریم گشتی بزنیم.

وقاحت را از حد گذرانده بود . خیلی دوست داشتم میتوانستم با مشت و لگد حسابی حالش را جا بیارم. ولی افسوس نه زورم می رسید و نه رویش را داشتم. سر پیچ خیابان از من جلو افتاد و روبه رویم ایستاد و راهم را سد کرد کم مانده بود از ترس سکته کنم کلاسورم را به سینه چسبانده بودم و دستهایم را عرق خیس شده بود. لبم را زیر زیر دندان فشار می دادم با خشم سرم را بالا کردم و مستقیم به چشمانش نگاه کردم. او را دیدم که با چشمانی گستاخ و و وقیح تمام حرکات مرا می پاید . نمیدانم از تاثیر نگاهم بود یا از پریدگی رنگم کمی مکث کرد و بدون گفتن کلامی خود را کنار کشید تا عبور کنم.

احساس کردم تمام بدنم یخ کرده و بی حس شده است شاید او فکر کرده بود ممکن است پس بیفتم و برایش دردسر شوم . به هر حال با سستی و حواس پرتی خواستم از عرض خیابان عبور کنم که با شنیدن صدای ترمز خودرویی از جا پریدم. راننده با عصبانیت سرش را بیرون اورد و بلند فریاد زد: حواست کجاست؟ مگه کوری؟

با اینکه عده زیادی در خیابان نبودند ولی فکر میکردم تمام چشمها به من دوخته شده حتی فکر میکردم در و دیوار مغازه هم چشم در اورده اند و مرا نگاه میکنند. سرم را به علامت معذرت خواهی تکان دادم و از خیابان گذر کردم. وقتی از خیابان اصلی به خیابان فرعی خودمان پیچیدم نفس عمیقی کشیدم و پیش خودم گفتم عجب روز نحسی بود. سر کوچه مثل همیشه چند جوان بیکار ایستاده بودند که ان موقع ظهرهم دست از علافی بر نداشته بودند. همیشه برای من سخترین کار عبور از جلو همین چهار پنج جفت چشم بود که احساس میکردم تمام حرکاتم را زیر نظر دارند. وقتی به خانه رسیدم به دنبال کلیدم گشتم وقتی ان را پیدا نکردم. حدس زدم صبح ان را از جا لباسی برنداشته ام. دستم را روی زنگ گذاشتم و دو تک زنگ زدم که همیشه رمز امدن من بود. پس از چند لحظه در باز شد و به طبقه بالا رفتم. مادرم کنار در هال منتظر بود. پس از یک بوسه و سلام گفتم:

خواب بودید؟

مادر با لبخندی گفت:

نه نخوابیده بودم.

بوی خوشی در فضای منزل پیچیده بود پس با همان لباس مدرسه به طرف اشپزخانه رفتم و با دیدن غذای مورد علاقه ام با خوشحالی مانتو و مقنعه را به سرعت از تنم خارج کردم و پس از شستن دستهایم به طرف اشپزخانه رفتم. مادرم با لبخند کارهایم را نگاه میکرد.

سر میز اشپزخانه نشستم او نیز امد و کنارم نشست و گفت:

باز که کلیدت را نبردی.

با خنده گفتم:

چون دوست داشتم وقتی در رو باز میکنی ببوسمت

مادر با خنده پاسخ داد:

شیطون زبون باز

سپس ادامه داد:

امروز باید به منزل خاله سیمین بروم.

سرم را تکان دادم و گفتم:

برای چه کاری؟

مادر در حالی که بلند میشد تا کم کم حاضر شود گفت:

قرار است پنج شب جهیزیه سارا را ببرند و خاله برای تکمیل کردن ان دست تنهاست.

با خوشحالی گفتم:

وای چه خوب پس به زودی عروسی در پیش داریم.

و بعد با حسرت گفتم:

خیلی دلم میخواست میتوانستم بیام ولی متاسفانه فردا امتحان دارم ان هم شیمی... بد بختی اصلا هم بلد نیستم. شما به سارا و خاله جون سلام مرا برسانید.

مادر سر تکان داد و گفت:

پس سعی کن درست را خوب بخونی منم سعی میکنم زود برگردم....

راستی تا یادم نرفته اگر پدر زود امد بگو بیاید دنبالم....

کمی بعد خداحافظی کرد و رفت. با اینکه از رفتن مادر حالم گرفته شده بود اما اشتهایم را از دست نداده بودم. پس از نهار به سراغ کیفم رفتم و کتاب شیمی را برداشتم و به ان نگاه کردم باید کلی فرمول حفظ میکردم. از حفظ کردنی زیاد خوشم نمی امد ولی امتحان به احساس من کاری نداشت. کنار بخاری دراز کشیدم و کتابم را هم جلویم روی زمین پهن کردم در حال خواندن کتابم بودم که کم کم چشمانم گرم شد. سرم را روی کتاب گذاشتم و خوابم برد. نمیدانم چقدر خوابیده بودم که با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم . به ساعت نگاه کردم و دیدم که پنج بعد از ظهر است. با گیجی بلند شدم فکر میکردم مادر است که برگشته اما با خودم گفتم:

مامان که کلید داشت.

و بعد گفتم لابد کلیدش را جا گذاشته است ایفون را برداشتم و خواب الودگی گفتم:

بله بفرمایید

صدای علی پسر خاله ام را شناختم که با لحن لطیف همیشگی اش گفت:

سپیده منم علی در را باز کن.

هنوز مستی خواب در چشمانم بود فکر میکنم چشمانم پف کرده بود چون به سختی باز میشد. دکمه باز کردن در را فشار دادم و با عجله دستی به موهایم کشیدم فرصت نبود تا ابی به صورتم بزنم و از هیجان لبم را به دندان گرفتم و در اینه کمد جا رختی به صورتم نگاهی کردم. هنوز خمار خواب بود. علت امدن علی را نمیدانستم. صدای پای او را شنیدم که از پله ها بالا می امد و من مات و مبهوت وسط هال ایستاده بودم. با صدای زنگ در هال سعی کردم بر اعصابم مسلط شوم و با لحن ارومی گفتم: بفرمایید داخل

وقتی در هال باز شد علی را دیدم. مثل همیشه مرتب و اراسته. با لبخند سلام کرد و من نیز جواب سلامش را دادم.

نگاه دقیقی به چهره ام انداخت و گفت:

مثل اینکه بیدارت کردم.

ساعت خواب

چشمانم را بستم و لبخندی زدم و گفتم:

باید دیگر بیدار میشدم خیلی ممنونم. تنها اومدی؟

بله تنها هستم.

هنوز جلوی در هال ایستاده بود و قصد داخل شدن نداشت.

گفتم:

بیا تو چرا اونجا ایستادی؟

همین جا خوب است. اومدم دنبالت بریم خانه ما

با تعجب گفتم:

قرار نبود

با لبخند گفت:

حالا که قرار شده پس عجله کن

احساس بد خلقی کردم و از اینکه مادر بدون توجه به امتحان قرار مهمانی گذاشته حسابی دلخور شدم. با بی حوصلگی گفتم:

ولی من نمی ایم. فردا امتحان دارم.

با پوزخند گفت:

اه صحیح . چقدر هم میخونی. متوجه تمسخرش شدم اما واکنشی نشان ندادم و گفتم:

خوب دیگه اینجوریه

خوب میتوانی کتابت را بیاری انجا بخوانی . نترس تنبل خانم به مامان سفارش میکنم چیزی دستت نده.

ولی من انجا هم نمیتوانم درس بخوانم

علی با نیشخند گفت:

ولی من مطمینم اینجا هم باشی درس بخون نیستی...

از حرفش کمی رنجیدم و فکر کردم باید سر حرف خودم و از اینکه میخواست با بردن من حرف خود را به کرسی بنشاند حرصم گرفت. با لحن جدی گفتم:

علی اقا شوخی نکردم بنده فردا امتحان شیمی دارم و وقتی برای مهمونی رفتن ندارم متاسفم که دعوتتان را رد میکنم.

احساس کردم حالش گرفته شد. با اینکه در چهره اش چیزی نشان نمی داد. اما دلخوری در چشمانش مشهود بود. نگاهی کرد که تا عمق روحم نفوذ کرد و و با لحن سردی گفت:

سپیده خانم من هم نگفتم شوخی میکنی اول اینکه دعوت من نیست دعوت خاله جونت است. در ضمن چون مامان اصرار کرد اومدم دنبالت. حیف که به خاله قول دادم وگرنه برای بردنت اصراری ندارم.

بدون تو هم خوش میگذره چون...

بقیه حرفش را خورد. از حرفی که زد احساس سرخوردگی کردم اما سعی کردم خودم را بی تفاوت نشان بدم و بعد هم به تلافی حرفش گفتم:

شما میتوانید برید اگر قرار شد خونه خاله جونم برم ترجیح میدم با اژانس برم...

دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرد و نفس عمیقی کشید و با لحن امرانه ای گفت: خوب اگه صحبت هایت تمام شد خواهش میکنم برو اماده شو و لوس بازی هم در نیار...

در همین موقع تلفن زنگ خورد و با خودم گفتم : عجب کلیدی است. حالا که اینطور شد نمیروم تا حالش جا بیاید.

به طرف تلفن میرفتم که علی گفت:

من توی ماشین منتظرتم و رفت پایین با بی تفاوتی شانه ام را بالا انداختم و گوشی تلفن را برداشتم. مادر پشت خط بود. وقتی صدایم را شنید گفت:

سپیده هنوز راه نیفتادی؟

کجا؟

مگه علی هنوز نیامده؟

چرا چند دقیقه پیش اومد. ولی مامان به شما گفته بودم که فردا امتحان دارم مگه قرار نبود زود بیای؟

عزیزم باید وسایل سارا رو بسته بندی و تکمیل کنیم و کمی کار ناتمام باقی مانده است که باید انجام دهیم. بنابراین ممکن است کمی کارمان طول بکشد. سیمین زحمت کشیده شام درست کرده. پدر هم از سرکار یکراست می اید اینجا. علی که زحمت کشیده اومده دنبالت بلند شو بیا.

با دو دلی گفتم:

مامان میشه من نیام؟

مادر خندید و گفت:

میل خودت است ولی اگر بیایی بهتر است چون خاله پروین و مهناز هم می ایند.

با شنیدن نام مهناز درس و امتحان رو فراموش کردم و با خوشحالی گفتم:

اخ جون پس من هم اومدم.

صبر کن زدم بگویم خواستی بیایی قلاف بافیهایی رو که برای سارا اماده کرده بودم در بسته ای توی کمد است انها را هم بیاور.

سریع گفتم:

حتما انها را هم می اورم.

و بعد خداحافظی کردم و و به محض گذاشتن گوشی به سرعت به سمت اتاقم دویدم تا حاضر شوم. فکر دیدن مهناز حسابی سر حالم کرده بود . مهناز دختر خاله پروین بود که او را از تمام دختران فامیل بیشتر دوست داشتم. الته سارا را هم دوست داشتم ولی چون فاصله من و مهناز حدود هفت هشت ماه بود و کم و بیش هم سن بودیم به او علاقه خاصی داشتم. ما حرف همدیگر را خیلی خوب میفهمیدیم. در کمد را باز کردم لباس زیتونی رنگم را که تازه خریده بودم برداشتم و پوشیدم و روی ان مانتوی بلند مشکی ام را به تن کردم و روسری حریر سبز مشکی ام را که خیلی از طرحش خوشم می امد سر کردم و با عجله جلوی اینه دستشویی رفتم و خودم را در اینه برانداز کردم. با کمی اب ابروهایم را صاف کردم و مژه هایم را با انگشت به طرف بالا کشیدم. چشمهایم بر اثر خواب ظهر خیلی خوش حالت شده بود. لبم را با زبانم براق کردم و بعد راضی از شکل و قیافه ام سوتی کشیدم. و گفتم: ای بد نیستم. راه افتادم وقتی در اتاق را قفل کردم به طرف کوچه میدویدم که وسط پله ها به یاد سفارش مادر افتادمو باز به طرف بالا برگشتم. پس از اینکه بسته را برداشتم کتابم را بغل کردم بخاری افتاده بود را هم برداشتم. اینبار پله ها را دو تا یکی طی کردم تا به کوچه رسیدم. پشت در کمی ایستادم تا خوب ارام شوم و بعد با خونسردی و بی تفاوتی از در خارج شدم. علی را دیدم که پشت فرمان نشسته بود و ماشین هم روشن بود. در کوچه را محکم بستم ولی او برنگشت مرا نگاه کند. در را قفل کردم و به طرف ماشین رفتم. از قصد در پشت را باز کردم و روی صندلی نشستم. می دانستم از این کار خوشش نمی اید مخصوصا که صندلی جلو خالی باشد کسی پشت بنشیند. ان هم یک زن. این را یکبار وقتی من و مهناز را به خانه خاله پروین میبرد از خودش شنیده بودم. ولی شیطنت وجودم را فرا گرفته بود و قادر به کنترل ان نبودم. میدانستم با این کار او را ازار میدهم ولی نمیتوانستم احساسم را مهار کنم. با بد جنسی گفتم:

اقای راننده من حاضرم خواهش میکنم راه بیفتید و او بدون اینکه پاسخی بدهد یا واکنشی نشان بدهد به راه افتاد. از اینه نگاهش کردم چهره اش کمی گرفته و پکر بود. با دیدن چشمهای زیبایش که به خاطر ناراحتی کمی انها را تنگ کرده بود و به فکر فرو رفته بود دلم برایش سوخت و برای اینکه وجدانم را عذاب ندهم فکرم را به جای دیگری مشغول کردم و سرم را به طرف پنجره گرداندم و مشغول تماشای بیرون شدم اما پرنده خیالم باز به سوی او پر کشید...

علی مردی با شخصیت و خود ساخته بود. سال گذشته در رشته بازرگانی لیسانس گرفته بود و با شایستگی و پشتکاری که داشت توانسته بود موقعیت اجتمایی خوبی به دست اورد. البته این تنها امتیاز او نبود او زیبایی و متانت را یکجا در خود داشت. البته خوشبختانه زیبایی در فامیل ما ارثی بود و پسران ور دختران فامیل از زیبایی برخوردار بودند ولی چیزی که او را از سایر پسران فامیل متمایز میکرد و باعث توجه من بود غرور مردانه اش بود و همین غرور او بود که مثل اهن ربایی مرا جذب خود او میکرد. علی ما مادرم صمیمیت خاصی داشت که وقتی کوچکتر بودم باعث حسادتم میشد. مادر اعتماد و علاقه زیادی نسبت به او داشت و این باعث شده بود که نسبت به سایر پسران فامیل صمیمیت بیشتری با او داشته باشد. البته این احساس علاقه من نسبت به علی مربوط به یکی دو سال اخیر نمی شد. وقتی فکر میکنم میبینم از خیلی وقت پیش شاید هم از کودکی نسبت به او علاقه داشتم. حتی از ان موقعی که تازه به کلاس اول راهنمایی رفته بودم. ان موقع علی کلاس سوم دبیرستان بود و من جسته و گریخته او را در مهمانی ها میدیدم. البته ان موقع کمتر در جمع حضور داشت و همیشه از او به عنوان یک دانش اموز خوب یاد میکردند چون نمره های او همیشه بالاترین بود و حتی در دانشگاه نیز رتبه اش بسیار چشمگیر بود. یاد ان روزی افتادم که امتحان ریاضی داشتم. البته موضوع مربوط به چند سال پیش است ان روز مادر خاله سیمین را با خانواده دعوت کرده بود تا در ضمن علی هم با من ریاضی کار کند. وقتی برای درس خواندن به اتاق من رفتیم علی انچنان خشک و جدی درس میداد که من قهر کردم و از اتاق بیرون رفتم و پس از اینکه دوباره به خواهش و اصرار مادر به اتاق برگشتم علی صبر کرد تا مادر از اتاق خارج شود و سپس جلوی در را صندلی گذاشت و اهساه به من گفت: اگر با دیگر لوس بشوی و قهر کنی همین جا خفه ات میکنم و جنازه ات را همین کف اتاق چال میکنم. با این حرف به خیال خود میخواست من را یکی یک دانه و لوس بودم را تربیت کند.

انشب انقدر ترسیده بودم که سه ساعت تمام بدون اینکه از جایم تکان بخورم به درس او گوش میکردم پس از این سه ساعت زجر اگر مادر ما را برای شام صدا نمیکرد به راستی دیوانه شده بودم. وقتی هم سر سفره نشستیم همه دیس و بشقابها را اشکال هندسی میدیدم و حتی موقع خواب کابوس ریاضی دست از سرم برنداشت ولی نتیجه امتحان بهتر از ان شد که حتی فکرش را میکردم ولی این پیشرفت هم باعث نشد تا این تجربه را بار دیگر تکرار کنم و هر وقت مادر میگفت میخواهی علی کمکت کند. طفره میرفتم و به طریقی از زیر ان شانه خالی میکردم. به باد ان روزها لبخندی بر لبم نشست و در حقیقت علاقه کودکی باعث به وجود امدن عشق نوجوانی شده بود ولی سعی میکردم علاقه ام را نشان ندهم... در خاطره های گذشته چرخ میخوردم که از توقف ماشین متوجه شدم به مقصد رسیده ایم و ما بدون اینکه حتی کلامی رد و بدل کنیم هر یک در افکار خود بودیم. نیمدانم علی در چه فکری بود ولی هر چه بود زیاد خوشایند نبود و این را میشد از چهره عبوسش فهمید. هنگامی که میخواستم پیاده شوم باد بدجنسی ام گل کرد و گفتم:

متشکرم . چقدر باید تقدیم کنم؟

اما منتظر پاسخ او نشدم چون میدانستم که چیزی نخواهم شنید.

. به طرف در خانه رفتم و زنگ را فشردم. زیر چشمی نگاه کردم تا ببینم او چه میکند. وقتی ماشین را با سرعت زیاد گاز داد و دور شد تعجب کردم. و حدس زدم از ناراحتی رفته تا دوری بزند. وقتی در حیاط باز شد وارد حیاط با صفای خانه شدم. سمت راست در خونه ورودی باغچه بزرگی بود که تابی وسط ان قرار داشت. این تاب از خیلی وقت اینجا بود و من با دیدن ان به یاد دوران خوش کودیم افتادم. من و مهناز و سارا از ان تاب خاطرات زیادی داشتیم. زمانی که من و مهناز و سارا که دو سه سال از ما بزرگتر بود با هم خاله بازی میکردیم.این تاب ماشین ما بود و هر کدام که برای خرید بیرون می رفتیم سوار ان میشدیم... با لبخند به طرف ساختمان بزرگ خانه نگاه کردم. روبروی در حیاط اتاق سارا قرار داشت که از همان جا پنجره اش به خوبی دیده می شد. وقتی که جلوتر رفتم ناخود اگاه چشمم به سمت راست ساختمان و پنجره اتاق علی افتاد که روبه باغچه باز میشد و چشم انداز زیبایی داشت به خصوص در فصل بهار. با دیدن اتاقش به یاد او افتادم و با خود فکر کردم الان در چه حالیست؟ و بدون اینکه بتوانم پاسخی برای خود پیدا کنم به طرف در ورودی به راه افتادم. پشت در ساختمان چند جفت کفش زنانه بود که از میان انها کفشهای مادر را شناختم و حدس زدم غیر از مادر و خاله پروین مهمانان دیگری نیز هستند و خود را اماده رویارویی با انان کردم. به محض باز کردن در مهناز را دیدم که منتظر من ایستاده بود. با خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و به طرف او دویدم در حالی که همدیگر را محکم در اغوش گرفته بودم با هم احوالپرسی کردیم در این وقت خاله سیمین از اشپزخانه بیرون امد و با خنده به طرف من امد و گفت:

وای وای شما چند سال است همدیگر رو ندیده اید؟ چه خبر است؟ به بقیه هم مهلت بدید از اغوش مهناز جدا شدم و به طرف او رفتم و با گفتن سلام بوسیدمش. سپس به طرف پذیرایی برگشتم تا با دیگران احوالپرسی کنم که چشمم به مادر بزرگ افتاد و با دیدنش فرامش کردم به دیگران سلام کنم. با فریاد گفتم:

مامانی

و به سرعت  خودم را به او رساندم و خود را میان دستانش که برای در اغوش گرفتن من باز شده بود انداختم. تند و تند صورتش را میبوسیدم و او نیز قربان صدقه ام میرفت. در همین میان صدای مادر را شنیدم که گفت:

سپیده جان اگر از بوسیدن مادر بزرک سیر شدی برگرد و به دیگران سلام کن

تازه ان موقع متوجه شدم هنوز سلام نکردم. با شرمندگی از اغوش مادر بزرگ در امدم و با خجالت گفتم:

سلام. عذز میخوام انقدر از دیدن مامانی خوشحال شدم که فراموش کردم سلام کنم.

به طرف خاله پروین رفتم و او را بوسیدم و بعد با زندایی سودابه نیز دست دادم و احوال او را جویا شدم و بعد به طرف مامان برگشتم و در حالی که بین و خاله پروین می نشستم گفتم:

مامان چرا پشت تلفن نگفتی مامانی هم اومده؟ ان وقت من خودم را اماده میکردم.

مامان با خنده ای گفت:

اتفاقا من میخواستم نگم که غافلگیر شی....

به زندایی سودابه نگاه کردم. با چشمانی درشت و زیبا من را نگاه میگرد. مطمینم با خود میگفت: عجب دختر یر به هوایی...

مهناز به طرفم اومد و در حالی که دستم را میگرفت مرا از انجا بلند کرد و به طرف کاناپه ای دو نفره ای برد و با هم نشستیم. چای خودش را جلوی من گذاشت و گفت:

بخور بعد از این همه هیجان برات لازمه

از لحن شوخش خیلی اومد. رو به مادر بزرگ کردم و گفتم:

مامانی پس دایی سعید کجاست؟

مادر بزرگ به چهره بشاش گفت:

بعد از ظهر کلاس داشت. هر جا باشد دیگر پیداش میشه از تصور امدن دایی مجرد و شوخم با خوشحالی دستهایم رو بهم مالیدم و گفتم: چقدر خوب شد اومدم.

سپس رو به زندایی سودابه کردم و با لبخند گفتم:

زن دایی شما هم مجردی تشریف اوردی؟

زن دایی نگاه معنی داری به من کرد و با لحن رسمی که عادت همیشگی اش بود گفت:

بله. ولی شب حمید و سیاوش تشریف می اورند.

معنی نگاه زن دایی را میدانستم این را هم میدانستم که دایی حمید چند وقت پیش با اشاره موضوع خواستگاری سیاوش را از من عنوان کرده بود و مادر به خاطر اینکه این موضوع به درس من که سال اخر بودم لطمه میزد مساله را مسکوت گذاشته بود و حتی ان را هم عنوان نکرده بود. ولی این موضوع را من از مهناز شنیدم و او تاکید میکرد که مبادا جریان او را لو بدهم. من نیز وانمود میکردم که روحم از این جریان خبر ندارد. با دیدن خاله سیمین که همراه سینی چایی وارد شد بلند شدم و سینی چایی را از دستش گرفتم. صبر کردم وقتی نشست پرسیدم:

خاله جون پس سارا کجاست؟

خاله با لبخندی که شبیه لبخند علی بود گفت:

با محسن رفته بیرون خرید.

گفتم:

خرید عروسی؟

خیر عزیزم. یک فهرست از کسیری وسایل بود که باید تهیه می کرد.

خاله شما هم خیلی سخت میگیری.

عزیز دلم صبر کن نوبت تو هم برسد. ان وقت میفهمی

با خنده پاسخش را دادم و گفتم:

خاله جون حالا کو تا اون موقع. تا صد سال دیگر شاید چیز دیگری مد شود. مثلا به بردن این همه وسایل یک رایانه جیبی که همه کاری انجام دهد کافی باشد.

خاله با خنده سرش را تکان داد و نگاه معنی داری به من کرد و گفت:

پس تا صد سال دیگه قرار است اذدواج نکنی؟ بیبینم و تعریف کنیم.

وقتی برای بردن استکانهای خالی به اشپزخانه رفتم. مهناز را در حال چیدن میوه دیدم عدتم شده بود که هر وقت او را میدیدم میپرسیدم چه خبر و این به دلیل نزدیکی خانه خاله پروین به مادر بزرگ بود و همیشه مهناز خبرهای دست اول داشت. در حالی که میوه ها را یکی یکی به دستش میدادم پرسیدم:

چه خبر؟

مهناز به پشت سرم اشاره کرد و چشمکی زد برگشتم و خاله سیمین را دیدم که وارد اشپزخانه شد و در حالی که به طرف اجاق گاز میرفت تا به غذا سری بزند گفت:

سپیده جان دیگه چطوری؟

خوبم خاله جون

از درسهایت چه خبر؟

به یاد امتحان افتادم با نگرانی گفتم:

تا حالا که خوب بوده ولی از این به بعد را نمیدانم.

خاله با تعجب به من نگاه کرد و گفت:

چطور مگه؟

فردا امتحان دارم و هیچ چیز نخواندم.

خاله و مهناز خندیدند و خاله با خنده گفت:

اینکه چیزی نیست عزیزم اتاق علی از همه جا خلوت تر است برو اونجا و با خیال راحت درست را بخون و برای شما صدات میکنم.

و بعد مثل اینکه یاد چیزی افتاده باشد پرسید:

راستی سپیده جون مگه با علی نیامدی؟

چرا خاله جون با ان اومدم.

نمیدونی کجا رفت؟

خودم را به بی خبری زدم و گفتم:

نه مرا رسوند رفت.

خاله با حالت متفکری گفت:

یعنی کجا رفته؟ چیزی به تو نگفت؟

نه

صدای زنگ در بلند شد. گفتم ممکن است او باشد. ولی بعد معلوم شد دایی سعید است که از دانشگاه برگشته. با شنیدن صدایش با خوشحالی به استقبالش رفتم. او با دیدن من لبخندی زد وقتی سلاک کردم دستش را به طرفم کرد و گفت:

سلام سپیده زیبای صبح

با خنده گفتم:

منظورت صبح زوده دیگه نه؟

و او خندید و در حالی که دستش را به دور بازویم میانداخت با هم به طرف پذیرایی رفتیم.

دایی سعید اخرین فرزند مادر بزرگ و دانشجوی رشته ادبیات بود. از نظر اخلاق به راستی نمونه بود.

هر جا که او بود بازار خنده و شوخی رونق داشت. همیشه در بدترین شرایط خنده از لبش دور نمیموند او سوگلی فامیل بود مادر بعضی اوقات میگفت:

سپیده از نظر اخلاق نسخه دوم سعید است.

البته مادر کمی اغراق میکرد چون من بعضی اوقات بد اخلاق میشدم در صورتی که تا به حال بد خلقی سعید را ندیده بودم. پهلوی او روی مبل نشستم و در حالی که کیفش را میگرفتم تا ان را گوشه ای قرار دهم گفتم:

دایی پس کی شیرینی میدی؟ با خنده سرش را تکون داد و گفت:

اگر منظورت شیرینی لیسانسمه چند وقتی مانده. سعید سال اخر دانشگاه بود و همیشه هر وقت کسی از او میپرسید سال چندم هستی میگفت بالاخره روزی لیسانس میگیرم و این برای او عادت شده بود.

ابرویم را بالا بردم گفتم خیر کاری به لیسانست ندارم. شیرینی عروسیت را میگم.

خوب وقتی گلهای نی در اومدند اونوقت اونوقت شیرینی لیسانسم و عروسیم رو میدم.

مهناز در حالی که لیوانی چای به دست داشت و ان را برای سعید میاورد گفت:

سپیده ناراحت نباش و چند وقت دیگر میریم خونه مامانی و یه ترشی حسابی میخوریم.

از حرف او همه خندیدیم. در حین صحبت مادر رو به من کرد و گفت:

سپیده بهت نگفتم به سیاوش بورسیه تعلق گرفته و تا چند وقت دیگر برای گرفتن تخصص به کانادا میره...

نگاهم را به سمت زندایی چرخاندم. این زن زیبا بر خلاف چهره دلنشینی که داشت رفتار سردی داشت. ابته شاید ذاتی اینگونه بود. در تمام سالهایی که سودابه همسر دایی حمید بود هیچ وقت ندیده بودم احساساتش را اشکارا بروز دهد. زندایی از خانواده مرفهی بود. پدر او سرهنگ بود و اکثر فامیلهای او درجه دار و نظامی بودند و حدس میزدم این روحیه او ناشی از محیط نظامی منزل انان بوده است.

 

ادامه دارد...




طبقه بندی: رمان غمناک، 
برچسب ها: رمان،
دنبالک ها: غمگین ترین وبلاگ ایرانی،