تبلیغات
وقتی ماه فکر می کرد... - قسمت دوم
وقتی ماه فکر می کرد...
نوشته شده در تاریخ شنبه 14 آذر 1388 توسط sadeq | نظرات ()

هیچ وقت نمیشد به احساس او پی برد خیلی ارام بود و اگر بهترین خبرهای دنیا را به او میدادی فقط به لبخندی اکتفا میکرد شاید میترسید از خنده یا اخم ردی در صورتش بماند و الحق کهئ صورت زیبا و پوستی صاف و بدون چین و چروک داشت که سنش را نشان نیمداد. یک لحظه در ذهنم گذشت که خیلی دلم میخواست بدانم هنگامی که سیاوش این خبر مهم را به زندایی داده واکنش او چگونه بوده است. با لبخند گفتم:

جدی؟ چقدر خوب! تبریک میگم زندایی و همانطور که حدس میزدم زندایی با لبخند کمرنگی گفت:

متشکرم

و به همین یک کلمه اکتفا کرد... گاه از سرم میگذشت سودابه با چشمانش بیشتر از لبهایش حرف میزند و با خود میگفتم بیچاره دایی حمید زندگی با همچین زنی حتما خسته کننده است. برای اینکه از فکر کردن به زن دایی و غصه خوردن برای دایی خلاص شوم بلند شدم و به اشپز خانه رفتم تا به خاله سیمین که میدانستم خیلی خسته شده کمک کنم.

. وقتی به اشپزخانه رفتم او را دیدم که روی صندلی اشپزخانه نشسته و در حال پوست کندن سیب زمینی است. چاقو را از دستش گرفتم و بوسه ای به موهای خوش رنگش زدم و گفتم.......

هیچ وقت نمیشد به احساس او پی برد خیلی ارام بود و اگر بهترین خبرهای دنیا را به او میدادی فقط به لبخندی اکتفا میکرد شاید میترسید از خنده یا اخم ردی در صورتش بماند و الحق کهئ صورت زیبا و پوستی صاف و بدون چین و چروک داشت که سنش را نشان نیمداد. یک لحظه در ذهنم گذشت که خیلی دلم میخواست بدانم هنگامی که سیاوش این خبر مهم را به زندایی داده واکنش او چگونه بوده است. با لبخند گفتم:

جدی؟ چقدر خوب! تبریک میگم زندایی و همانطور که حدس میزدم زندایی با لبخند کمرنگی گفت:

متشکرم

و به همین یک کلمه اکتفا کرد... گاه از سرم میگذشت سودابه با چشمانش بیشتر از لبهایش حرف میزند و با خود میگفتم بیچاره دایی حمید زندگی با همچین زنی حتما خسته کننده است. برای اینکه از فکر کردن به زن دایی و غصه خوردن برای دایی خلاص شوم بلند شدم و به اشپز خانه رفتم تا به خاله سیمین که میدانستم خیلی خسته شده کمک کنم.

. وقتی به اشپزخانه رفتم او را دیدم که روی صندلی اشپزخانه نشسته و در حال پوست کندن سیب زمینی است. چاقو را از دستش گرفتم و بوسه ای به موهای خوش رنگش زدم و گفتم.......

خاله جون بسه شما دیگه خسته شدی به اتاق برید من و مهناز بقیه کارها را انجام میدیم.

سپس نگاهی به دوروبرم انداختم و دیدم همه چیز مرتب است و ادامه دادم.

هر چند دیگر کاری نمانده است.

خاله در حالی که از پیشنهادم خوشحال شده بود از جایش بلند شد و گفت:

باشه عزیرم. پس درست کردن سالاد با شما

در این میان مهناز وارد اشپز خانه شد و گفت:

با کمال میل

وقتی خاله به پذیرایی رفت من و مهناز تنها شدیم به شوخی گفتم:

خوب من اماده شنیدن خبرهای تو هستم. چه خبر؟

مهناز لبخندی زد و گفت:

خلاصه خبرها را که شنیدی.

منتظر مشروح ان هستم

در حالی که میخندید گفت:

شنیدی که سیاوش مخواد بره کانادا

سر تکان دادم و گفتم:

بله شنیدم حالا دیگر سیاوش را نمیشود با یک من عسل خورد. با ان زندایی عنق و از خود راضی

مهناز لبش را به دندان گرفت و گفت:

هیش. خوب نیست پشت سر او اینطور بدگویی کنی. زندایی اینطور هم که فکر میکنی نیست فقط نمیتواند احساساتش را مثل ما بروز دهد اینکه بد نیست.

با خنده گفتم:

اوه ببخشید پشت سر مامان جون سیاوش خان بد گفتم.

هیچ نمیدانستم وکیل سخیری گرفته.

سپس شکلکی در اوردم و گفتم:

پسره مجنون و مغرور.... کانادا

من دیوونه همین غرورشم

به مهناز حق دادم. از سیاوش بدم نمی امد اما نمیدانم چرا جلوی مهناز جور دیگه ای حرف میزدم. با قیافه ای میخواستم نشان دهم مخالف او هستم.

گفتم:

بله دیگه وقتی اینطوری فکر میکنی باید هم بعضی ها خودشونو بگیرند.

حالا چیه؟  مثل اینکه خیلی از رفتن سیاوش ناراحتی

با بی تفاوتی سر تکان دادم و گفتم:

نه من احساسی به سیاوش ندارم فقط خوش به حالش مرا بگو که میهمانی رفتن و یا هر کاری را به درس خواندن ترجیح میدم

مهناز خنده نمکینی کرد و گفت:

حالا زیاد خودت را  سرزنش نکن و برای اینکه مرا از عذاب خلاص کند گفت:

راستی خبر داری هقته دیگر عروسی ساراست؟

با حیرت گفتم:

همین پنجشنبه

این پنجشنبه که جهیزیه میبرند جمعه هفته اینده

با خوشحالی گفتم:

چه خوب فکر نمیکردم به این زودی ها عروسی داشته باشیم. مهناز برای لباس چه کار کردی؟

پارچه قشنگی خریدم و ان را به خیاط دادم بزودی اماده میشود.

چه مدلی دوختی؟

باور کن خودم هم نمیدانم اماده شد ان را میبینی تو چه کار کردی؟

تا حالا هیچ کار. ولی شاید لباس اماده بخرم چون دیگر وقتی نمانده مهناز تو نمیخواهی عروسی دوم فامیل را راه بندازی؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

منظورت چیست؟

با میذیگری گفتم:

تمام جوانهای فامیل منتظر هستند. گوشه چشمی نشون بدی سیاوش. پسر همسایتون جواد. برادر زن دایی سودابه و اقا مهدی...

در گفتن نام علی تردید داشتم ولی نام او را هم در فهرست اوردم تا برای مهناز شبه ای ایجاد نشود

مهناز مغز کاهویی را به طرفم پرت کرد و با اعتراض گفت:

تند نرو. جوری حرف میزنی انگاری که همه پشت در خانه امان صف بسته اند تازه حالا که جنابعالی برای سیاوش در نظر گرفته شدی.

از حرفش ناراحت شدم و به تندی گفتم:

مهناز؟

او سرش را به طرفی خم کرد و با خنده گفت:

اخ ببخشید یادم نبود که از سیاوش خوشت نمی اید.

سپس ساکت ساکت شد و در حالی که گوجه فرنگی ها را حلقه می کرد به فکر فرو رفت.

به چهره اش نگاه کردم و با خودم گفتم:

مهناز راستی زیباست. با ان صورت خوش ترکیب و پوست گندمی. چشم و ابروی مشکی و بینی خوش فرم و لبهای قشنگ.... به راستی مطلوب هر مردی است تازه این ظاهر این قضیه است. او در باطن هم مثل فرشته ها می مانست. پاک و نجیب و متین... و این متانت بیشتر از هر چیزی او را خواستنی کرده بود. بر خلاف من که شلوغی و شیطنت در خونم عجیب بود. خیلی اوقات با وقار و سنگینی او غبطه میخوردم و هر کاری می کردم نمیتوانستم مثل او متینن و خوددار باشم. مهناز و من نه تنها از نظر اخلاق بلکه از نظر ظاهری درست برعکس هم بودیم. من پوست بر عکس هم بودیم. من پوست سفید و چشمان میشی ام را از پدر به ارث برده بودم و او صورت گندمی و چشمان سیاه را از فامیل مادر گرفته بود. مهناز هفت ماه از من بزرگتر بود ولی از نظر قد و اندام شبیه هم بودیم. با اینکه خاله پروین به نسبت از ما دور بود و ما نمیتوانستیم زود همدیگر را ببینیم. ولی هر وقت فرصتی پیش می امد و ما همدیگر را میدیدیم. مثل دو قطب اهنربا به هم میچسبیدیم و جدا کردنمان به اسانی نبود. حتی وقتی شب پیش یکدیگر میخوابیدیم انقدر پچ پچ میکردیم که با صدای مادر در می امد با صدای خاله پروین با صدای مهناز از افکار شیرینم جدا شدم و به او نگاه کردم که با لحن معصومانه ای گفت:

سپیده به نظر تو سیاوش...

و از ادامه حرفش پشیمان شد.

ولی مت متوجه شدم چه میخواست بگوید. پس با لبخند گفتم:

باید از خدا بخواهد و حتی در خواب ببیند عروسکی مثل تو را دوست دارد. ولی راستش را بخواهی مهناز خیلی از سرش زیادی هستی...

مهناز بدون توجه به تعریف من با لحن معصومی گفت:

اگر برود کانادا... ممکن است ما را فراموش کند و مثل سهراب انجا ماندگار شود و همانجا ازدواج کند.

از طرز صحبتش دلم گرفت ولی با لبخند گفتم:

مرا شاید ولی چشمهای قشنگ و سیاه تو را هیچ کس نمیتواند فراموش کند.

مهناز به راستی زیبا بود. سپس ادامه دادم.

گوش کن دلبر. خودت خوب میدانی که عشق یکطرفه نباید باشه. بگذار او به تو ابراز علاقه کند تو  نشون نده که دوستش داری. مردها را می شناسی تا بفهمند یکی دوستشان دارد خودشان را میگیرند. وای به حال این یکی همینجوری هم اقاده داره.

و شکلکی در اوردم. از شکلکی که در اوردم مهناز با صدای بلند خندید و از حالت حزن بیرون امد و گفت:

راستی یه خبر مهم و جدید نشان دادم که خیلی مشتاق شنیدن هستم و او ادامه داد.

مامان میگفت چند وقت دیگر برای دایی سعید باید دست بالا کنیم...

با خوشحالی گفتم:

جدی؟ چه کسی را در نظر دارند؟

این یکی را دیگر نمیدانم ولی مثل اینکه موضوع جدیه...

دستهایم را به هم کوبیدم و با خوشحالی گفتم:

چقدر خوب است. پس از چند سال حالا تند تند پشت سر هم عروسی داریم.

کار ما دیگر تمام شده بود. مهناز رفت تا ظروف شام را اماده کند. من نیز با پوست خیارها بازی میکردم و به علی فکر میکردم و به حالگیری که از او کرده بودم. با خودم گفتم: ایا داستان من و او مثل حکایت سیاوش و مهناز است؟ می دانستم مهناز به سیاوش علاقه زیادی دارد. ولی هیچکس حتی مهناز هم نمیدانست که من علی را دوست دارم. سیاوش قرار بود به خواستگاری من بیاید. در حالی که فقط علی را میخواستم. نمیدانم شاید علی مهناز را میخواست چون خیلی با او جور بود. از فکر این مساله گنگ و پیچیده احساس سرگیجه کردم و دردی در سرم احساس کردم. نا خود اگاه اهی کشیدم که باعث شد مهناز به طرفم برگردد و بپرسد:

برای چی اه میکشی؟

برای منحرف کردن ذهنش گفتم:

فکرم پیش امتحان فردا بود. کاش معلم نیاد فردا.

مهناز با خنده گفت:

ای تنبل خانم

و برای اوردن چیزی از اشپزخانه خارج شد. بعضی از حالتهای مهناز شبیه علی بود حتی موقعی که به من میگفت تنبل درست مثل علی ان را بیان می کرد. مهناز و علی خیلی شبیه هم بودند. همیشه فکر میکردم چرا این دو خواهر و برادر نشدند. در عوض میلاد برادر مهناز هیچ شباهتی به او نداشت. البته فکر میکنم به پدرش رفته بود. هر چند که من چهره پدر مهناز را به خاطر نمی اورم. چون وقتی مهناز و میلاد هر دو خیلی کوچک بودند پدر انها را فت کرده بود و پس از ان خاله پروین قید ازدواج مجدد را میزند و بچه هایش را بزرگ میکند.

از صدای زنگ فهمیدم عده ای امدند اما از جایم تکان نخوردم گوشهایم را تیز کردم تا بفهمم چه کسانی هستند از صدای خنده سارا فهمیدم او و محسن هستند که از خرید برگشته اند. برای دیدن سارا جلو رفتم و پس از کلی صحبت و شلوغ کردن خاله ما را به اشپزخانه برگرداند تا کم کم سفره اماده کنیم و کمتر سر و صدا کنیم. در همین موقع باز صدای زنگ در بلند شد اما این بار خاله نگذاشت ما از اشپزخانه خارج شویم تا بزرگترها بدون سر و صدای ما با هم احوالپرسی کنند. دایی حمید و سیاوش بودند که از راه رسیدندو من و سارا و مهناز از اینکه نقش بچه های خوب را بازی می کردیم خیلی لذت می بردیم. پس از مدتی خاله سیمین به اشپزخانه امد و با لبخند گفت:

خوب حالا برید و مثل بچه های خوب و با ادب به دایی جون سلام کنید.

هر سه از خنده ریسه رفتیم.

سپس ردیف شدیم و به اتاق پذیرایی رفتیم و یکی یکی با دایی دست دادیم. من اخرین نفر بودم که دایی را بوسیدم. مهناز و سارا با سیاوش دست دادند ولی من برای فرار از دست دادن با او همانجا بغل دایی روی مبل نشستم. سارا و مهناز در مورد گرفتن بورسیه کانادا به سیاوش تبریک گفتند. من نیز با اینکه متوجه شدم ولی با صحبت با دایی خوستم رد گم کنم و او را ندیده بگیرم. دایی حمید با لبخند جذابش من را غافلگیر کرد و گفت:

سپیده به سیاوش تبریک نمیگی؟

به ظاهر نشان دادم که تازه موضوع را به یاد اورده ام و گفتم:

اه ببخشید حواسم نبود.

بلند شدم و از همانجا در حالی که پشت سر دایی حمید سنگر گرفته بودم گفتم:

راستی به خاطر موفقیتان تبریک عرض میکنم.

با کمال تعجب دیدم که سیاوش دستش را جلو اورد و گفت:

متشکرم.

دیگر جای فرار نبود و چند جفت چشم حرکاتم را نگاه می کردند. با تظاهر به خونسردی دستم را جلو بردم و در حالی که دست میدادم گفتم:

خیلی خوشحالی؟

فشاری به دستم داد و اروم گفت:

نه به اندازه الان

لبخند کمرنگی روی چهره اش بود که شباهتش را به زندایی سودابه نشان میداد. احساس کردم کمی سرخ شدم. ارام لبم را گزیدم و دستم را بیرون کشیدم.

جرات نگاه کردن به بقیه را نداشتم. دانستم که الان درباره ما چه فکرهایی که نمیکنند. خدا را شکر کردم که علی اینجا نبود تا این صحنه را ببیند. دایی سعید فرشته نجاتم شد و گفت:

سپیده حالا که ایستاده ای خواهش میکنم کیف مرا بده. مطمین بودم دایی با این کار خواست تا مرا از سرگردانی نجات دهد. سریع کیفش را به دستش دادم و چشمکی زد و من هم پاسخ او را با لبخند کوچکی دادم. صحبت ها گرم بود و من در سر جایی که پهلوی دایی بود نشستم و نظاره گر شدم. مهناز روی صندلی بین مادر بزرگ و مادر نشسته بود که تقریبا روبروی سیاوش می شد. من با فاصله ای که از او داشتم میدان دید خوبی داشتم. مهناز با متانت حرف بقیه را گوش می کرد و گاه نگاهش روی چهره سیاوش خیره می ماند. زن دایی با ان چهره بی تفاوتش مثل قاب عکسی زیبا روی مبل یک نفره کنار سیاوش نشسته بود و فقط چشمهایش را به سمت مخاطبین می چرخاند. بدون اینکه اظهار نظری بکند. سارا و محسن هم پیش هم نشسته بودند و گاه دزدکی به هم لبخند میزدند. جمع گرمی بود. خانواده مادر من بر خلاف خانواده پدرم خانواده ای پر جمعیت و گرمی را تشکیل می داد.

پدرم تنها فرزند خانواده بود و بهترین مهمانی برای من زمانی بود که این سه خواهر و دو برادر دور هم جمع میشدند. دایی حمید فرزند ارشد خانواده دارای دو پسر به نامهای سهراب و سیاوش. سهراب مقیم امریکا بود و دارای همسر و یک دختر سه ساله بود.

خاله سیمین دومین فرزند مادر بزرگ بود که او نیز دو فرزند به نام علی و سارا داشت و پس از او خاله پروین بود که مادر مهناز و میلاد بود میلاد در ان وقت تازه به سربازی رفته بود و در ماکو خدمت می کرد. و بعد مامان شیرین من بود که فقط یک دختر داشت و ان هم من بودم و بعد دایی سعید که اخرین فرزند مادر بزرگ بود و با مادر بزرگ زندگی می کرد.

وقتی صدای زنگ بلند شد خاله سیمین در را باز کرد و پس از چند لحظه پدرم وارد شد. با خوشحالی به گردنش اویزان شدم و خودم را برایش لوس کردم پدر نیز با مهربانی صورتم را بوسید و حالم را پرسید و سپس به طرف میهمانان رفت. من نیز برای کمک به خاله سیمین با سرخوشی و لی لی کنان به اشپزخانه رفتم. مهناز پشت سرم به اشپزخانه امد و گفت:

سپسده بعضی اوقات خیلی بچه می شوی. این جفتک پرونی ها چیه؟ همه با لبخند نگاهت می کردند بخصوص زندایی ان هم با تعجب. در ضمن سیاوش و دایی سعید هم به هم نگاه کردند و لبخند زدندو دیونه بی خود نیست که دایی سعید همیشه میگوید سپیده مثل بچگی هایش میماند حالم خیلی گرفته شد. دیگر تعریف و تبلیغ مهناز هم اثری نداشت و در فکر خودم را سرزنش می کردم که چرا اینقدر بچه گانه رفتار می کنم. ولی هر چه قدر که سعی میکردم سنگین تر باشم باز فراموش می کردم.

البته مهناز در ناراحتی ام بی تاثیر نبود. به مهناز گفتم:

کجا من جفتک پرونی کردم؟ فقط عیب من این است که نمیتوانم خوشحالی ام را بروز ندهم.

و با قهر سرم را برگرداندم مهناز به طرفم اومد و مرا بوسید و گفت:

ناراحت نشو منظوری نداشتم. با اینکه به او خندیدم ولی قبول داشتم حق با اوست.

راستی که بعضی اوقات فراموش میکردم هجده سال دارم و باید مثل یک خانم رفتار کنم.



 

پشت میز اشپزخانه نشسته بودم که خاله سیمین به اشپزخانه امد و گفت:

خوب کم کم باید وسایل شام را اماده کنیم. نمیدانم چرا علی دیر کرده لا اقل باید میگفت کجا می رود.

احساس کردم خاله خیلی نگران است. راستش خودم هم احساس نگرانی میکردم و در این بین خودم را مقصر میدانستم. با صدای زنگ خاله از بهت در امد و برای باز کردن در به هال رفت. دعا کردم این بار علی باشد. مهناز گفت:

به نظرت کجا رفته؟

من جریان امدنم را تعریف کردم و گفتم:

شاید انقدر حالش گرفته شده که رفته خودش را گم و گور کند

مهناز خنیدید و گفت:

باید امیدوار باشیم که مبادا خودکشی کند هر دو با هم خندیدیم. خاله با همان چهره نگران وارد اشپز خانه شد و گفت:

علی نبود ولی پدرش امده بهتر است سفره را پهن کنیم.

کم کم دلشوره گرفتم هنوز سفره را پهن نکرده بودیم که باز صدای زنگ بلند شد و اینبار خوشبختانه خودش بود. خاله نفس راحتی کشید و گفت:

خدا را شکر که او هم اومد.


 

وقتی وارد اتاق شدم به چهره اش نگاه کردم. اثری از ناراحتی در چهره اش نبود. با خودم گفتم همان علی عنق توی ماشین است؟ با خنده به همه سلام کرد و تک تک حال همه را پرسید و حتی به من نگاه کرد و پرسید؟

شما چطوری؟

خوبم متشکرم.

ولی در نگاهش حالتی بود که بی اعتنایی را میشد از ان حس کرد. متوجه شدم موضع جدید او بی اعتنایی است و از تصور اعلان جنگ و بی محلی خندیدم البته به افکارم. ولی همین خنده لعنتی باعث کنجکاوی بعضی از حاضران شد. شام در محیطی گرم و صمیمانه صرف شد. در طول صرف شام چند بار به علی نگاه کردم و او حتی یکبار هم به طرف من نگاه نکرد. در همین موقع چشمم به سیاوش افتاد که با لبخند مواظب من بود. نگاهم را دزدیدم ولی احساس بدی داشتم. فکر می کردم افکارم را خوانده بود. تا اخر شام سعی کردم به کسی نگاه نکنم غذا از گلویم پایین نمیرفت. صدای خاله را شنیدم که خطاب به من گفت:

عزیزم این غذا را دوست نداری؟

متوجه شدم با غذایم بازی می کنم. مادر با تعجب به من نگاه کرد و من در حالی که هول شده بودم گفتم:

چرا خیلی خوشمزه است.

پس از شام مادر و خاله پروین و زندایی و خاله سیمین به اتاق سارا رفتند تا کارهای نا تمام را انجام دهند. مردها نیز برای صحبت و تماشای تلوزیون به پذیرایی رفتند. من و مهناز و سارا هم سفره را جمع کردیم. من و مهناز به اصرار سارا را به اتاقش فرستادیم و دو نفری ظرفها را شستیم و اشپزخانه را تمیز کردیم. مهناز برای همه چای ریخت و من به اتاق پذیرایی رفتم و پیش پدرم نشستم. تلوزیون مسابقه فوتبال دو تیم مطرح خارجی را به طور زنده پخش می کرد و تمام مرد ها حواسشان به تلوزیون بود. به پدر نگاه کردم مانند نوجوانی با هیجان به فوتبال نگاه می کرد. به او خیره شدم به این مرد زیبا نازنین که بیست و چهار سال پیش با عشقی پر شور با مادر زندگی مشترک خود را با او اغاز کرده بود. تمام تلاشش را برای خوشبختی او و تنها ثمره عشقشان که من بودم میکرد.

پدر خد تک فرزند خانواده اش بود و خیلی دوست داشت خانواده شلوغی داشته باشد ولی به دلیل ناراحتی قلبی مادر پزشکان او را از زایمان مجدد منع نموده بودند و پدر از ارزوی دیده خود چشم پوشی کرده بود. پدر وابستگی زیادی به خانواده مادری من داشت و پیش از ازدواج از دوستان دایی حمیدم بود. زمانی که با هم به دانشگاه میرفتند بر اثر رفت و امد با دایی حمید بین او و مادرم عشقی به وجو امده و این عشق عاقبت به ازدواج منتهی میشود من نیز نه تنها مانند پدر تنها فرزند خانواده بودم بلکه خیلی از خصوصیات چهره اش را هم به ارث برده بودم.


 

از نگاه خیره من پدر متوجه ام شد و پرسید:

چی شده عزیزم تو فکری؟

مثل گربه ای زیر دست او خزیدم و خودم را برایش لوس کردم و گفتم:

خیلی دوستتون دارم.

پدر از اظهار محبت بی ربط من لبخندی زد و دستش را دور گردنم انداخت و موهایم را بوسه ای نشاند و مهناز به من اشاره کرد که بیرون برویم. پدر را بوسیدم و از جا بلند شدم و به دنبال او بیرون رفتم.

اتاق سارا پر از اسباب و اثاثیه بود. نگاه کردم و دیدم هر کس کاری انجام میدهد. مادر هم کادوی خانواده داماد را بسته بندی می کرد. حوصله شلوغی  را نداشتم. دلم میخواست جای خلوتی گیر بیاورم تا بتوانم با مهناز صحبت کنم. مهناز به کمک سارا رفته بود و در بسته بندی اسباب و اثاثیه به او کمک می کرد. وقتی مادر مرا جلوی در اتق دید گفت:

عزیزم چرا اونجا وایستادی؟

اودم از خاله اجازه بگیرم تا به اتاقش برم و کمی درس بخونم خاله نگاه مهربانی به من کرد و گفت:

سپیده جان اتاق ما هم دست کمی از اینجا ندارد بهتر است به اتاق علی بروی. انجا خلوت است و برای درس خواندن مناسب است.

و بعد رو به مهناز گفت:

مهناز جان شما هم بهتر است به سپیده کمک کنی و من از خوشحالی از اینکه یک جای دنج را گیر اوردم سریع رفتم و کتابم را برداشتم.

مهناز به خاله سیمین گفت:

خاله جون شما به علی بگویید ما با اجازه شما به اتاقش رفتیم.

خاله خندید و گفت:

باشه عزیزم من به او میگویم. من مهناز به اتفاق به اتاق علی رفتیم. موقعیت اتاق علی جوری بود که در ارامترین قسمت خانه قرار داشت و زیبایی ان را با پنجره ای که به باغچه زیبای خانه باز میشد تکمیل میکرد. به طرف پنجره رفتم و از انجا حیاط را نگاه کردم. باز هم چشمم به تاب داخل حیاط افتاد و خاطراتی از زمان کودکی برایم زنده شد.

مهناز صدایم کرد. دلم نمیخواست چشم از پنجره بردارم و همانطور پاسخش را دادم و مهناز بار دیگر صدایم کرد. با سستی به طرف او برگشتم. تازه متوجه ترکیب اتاق شدم. به اطراف نظر انداختم و خیلی وقت بود که به این اتاق نیامده بودم اتاق ساده ای بود تمام اثاثیه ان یک تخت و یک میز تحریر و کتابخانه ای بود که داخل ان پر بود از کتاب. رنگ اتق سفید بود و با سایر اتاقهای منزل خاله که همه به رنگ سبز سدری بود فرق داشت. به طرف میز تحریر رفتم. روی نقش جغرافیای جهان و یک کره جغرافیایی به همراه چند کتاب قطور و تعداد زیادی ورقه کپی بود.



 

به کتابها نگاه کردم با خودم گفتم: یعنی علی همه این کتابها را میخواند؟ مهناز با یک خیز روی تخت نشست و مرا از حالت بهت بیرون اورد.

در حالی که از جا خوردن من میخندید گفت:

سپیده چه شده؟ تو امشب تو حال خودت نیستی؟ یک طوری شدی گاهی مات میزنی. گاهی جفتک میپرونی خبری شده که من از ان اطلاعی ندارم؟

از حرفش خنده ام گرفت و دستم را زیر چانه ام گذاشتم و با حالت متفکری گفتم:

خیر خبری نشده فقط داشتم فکر میکردم از چه راهی میشود تو را به سیاوش قالب کرد

سینی کوچکی را که روی تخت بود و برداشت و به سمتم پرت کرد که ان را توی هوا گرفتم و خندیدم. مهناز به کتابخانه اشاره کرد و گفت:

ببین علی چقدر کتاب دارد.

به نظر تو همه انها را خوانده؟

نگاهی به کتابها کردم و با شیطنت گفتم:

معلوم نیست. شاید دکور باشد. مهناز با صدای بلندی خندید و من او را نگاه کردم که مانند گلی شکفته به نظر میرسید. با سرخوشی میخندید و من سر به سرش میگذاشتم راستی که زا بودن با او لذت میبردم حوصله درس خواندن نداشتم و برای اینکه وقت بگذارانیم رفتم جلوی کتابخانه و به عنوان انها نگاهی انداختم. اکثر کتابها علمی و اقتصادی و بعضی به زبانهای المانی و انگلیس بود. حتی محض نمونه یک کتاب رمان ندیدم. رو کردم به مهناز و گفتم:

هیچ کدام از این کتابها به درد ما نمیخورد

در همین لحظه در اتاق باز شد و علی به داخل امد. من و مهناز از ترس از جا پریدیم. خود علی هم با دیدن ما جا خورد و یک قدم به عقب برداشت و بیدرنگ گفت:

معذرت میخوام خبر نداشتم که شما این اتاق هستید

مهناز گفت:

خاله جون بهت نگفت؟ ما اجازه گرفتیم.

علی با لبخند گفت:

من که چیزی نگفتم خانم. اتاق من قابل شما را ندارد.

کاملا مشخص بود مورد مخاطب او فقط مهناز است و مرا نادیده گرفته است. مهناز با شیرینی خندید. از کار علی خیلی حرصم گرفته بود. رو کردم به کتابخانه و خودم را سرگرم خواندن فهرست کتابها کردم. احساس میکردم انجا زیادی هستم. برای ارام کردن دلم به خودم تلقین کردم که باید خونسرد باشم و به هیچ چیز اهمیت ندهم.

مهناز با لحن قشنگی گفت:

علی؟

او هم با همان لحن گفت:

جانم؟

من چشمهایم را بستم تا از خشم منفجر نشوم

مهناز پرسید:

کتاب رمان یا چیزی مثل اون نداری بدی ما بخونیم؟

علی با صدایی که خنده در ان موج میزد گفت:

رمان که ندارم اما یک کتاب روانشناسی دارم که اصول صحیح اخلاق را می اموزد که البته فقط به درد بعضی ها می خورد.

مهناز خندید و با نگاه خشمگینی به طرف علی برگشتم ودیدم که با انگشت به من اشاره می کند. از خنده مهناز ناراحت شدم ولی نه انقدر که از کنایه علی رنجیدم.

میدانستم میخواهد جریان بعد از ظهر را تلافی کند. ولی من جلوی کسی او را اذیت نکرده بودم و او نیز حق نداشت حتی جلوی مهناز به من توهین کند و مرا بداخلاق و روانی خطاب کند. نگاهم را از او گرفتم و برای اینکه بیشتر تحقیر نشوم خواستم از اتاق خارج شوم که علی با یک قدم جلوی در ایستاد و راهم را سد کرد و دستش را جلوی در گرفت و گفت:

شوخی کردم. ناراحت نشو گاهی لازم است با هر کس رفتاری مثل خودش داشته باشی.

دستگیره در را گرفتم و محکم ان را کشیدم. وقتی بیرون میرفتم دلم میخواست در رو جوری ببندم که اتاق روی سر علی خراب شود. اما ملاحظه مهمان بودنم را کردم. بغض عجیبی گلویم را میفشرد. از علی متنفر شده بودم. البته مهناز تقصیری نداشت. ولی خنده او بریم گران تمام شده بود. به سختی و با کشیدن چند نفس عمیق سعی کردم بغضم را فرو دهم.



 

از امدن به ان مهمانی پشیمان شده بودم و احساس می کردم و دیگر نمیتوانم انجا بمانم.. انقدر صبر کردم تا اعصاب تحریک شده ام ارام شود و بعد با خونسردی به طرف اتاق پذیرایی رفتم. مستقیم پیش پدر رفتم و پهلوی او نشستم. همه انجا جمع بودند و فوتبال هم تمام شده بود چون تلوزیون خاموش بود. بحث در مورد چگونگی بر پا کردن مراسم و دعوت کردن مهمانان بود ولی من حوصله شنیدن ان حرفها را نداشتم. از علی و مهناز هم خبری نبود و این شدت اتش درون وجودم را بیشتر میکرد. احساس کردم خیلی گرمم شده. دستم را به طرف صورتم بردم. صورتم داغ بود و میدانستم رنگم سرخ شده است. چشمم به دایی سعید افتاد. او متوجه بود با اشاره پرسید:

چی شده؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

هیچی

به زور لبخندی زدم و در فرصت مناسبی به پدر گفتم:

پدر نمیرویم؟

به جای پدر اقای رفیعی با خنده گفت:

چه خبره دخترم؟ تازه فرصت کردیم دور هم بنشینیم و صحبت کنیم

اخه من فردا امتحان دارم .

دایی حمید با خنده گفت:

عزیزم اینکه مشکلی نیست. اگر هم دردرست اشکال داری ماشاالله این همه ادم با سواد. میتونی بگویی یکی کمکت کنه.

مرسی دایی جون. ولی درسم حفظ کردنیه. باید خودم بخونم.

سیاوش با هوشیاری مرا در تنگنا قرار داد و پرسید:

این چه درسی است که حفظ کردنیه؟

با بی حوصلگی گفتم:

شیمی

سیاوش به دایی سعید نگاه کرد و بعد خندید و گفت:

سپیده شیمی را حفظ میکنی؟ شیمی یک سری فرمول و ازمایش است که باید یاد بگیری.

حرصی که از علی داشتم سر سیاوش خالی کردم و با غیط گفتم:

خوب شد گفتی وگرنه نمیدانستم شیمی چیست.وقتی که خودت شیمی میخواندی هم همین عقیده را داشتی؟

سیاوش از لحن تند من جا خورد. نگاهم به طرف مادر کشیده شد. اخمی ظریف کرد و گوشه لبش را به دندان گرفت.

سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. حتی از قصد معذرت نخواستم. دایی مسیر صحبت را به درس و مدرسه خودش کشید و به خاطراتی را که با پدر داشت اشاره کرد. اگر هر موقع دیگر بود با علاقه به صحبتهایش گوش میکردم ولی در ان لحظه فقط دلم میخواست از انجا بیرون بروم. هوای اتاق برایم سنگین بود. خاله سیمین با صدای بلند گفت:

علی جان رفتی کاغذ و قلم بیاری؟

مادر اقا محسن دیرشان میشود.


 

پس از چند لحظه علی و مهناز حنده کنان و گپ زنان وارد اتاق پذیرایی شدند. علی کاغذ را به محسن داد و کنار او نشست. مهناز هم به طرف من امد و پهلویم نشست. اما من توجهی به او نکردم و باز دست پدر را فشردم. این بار پدر بلند شد و گفت:

با اجازه ما از محضرتان مرخص می شویم.

مادر نیز نشان داد که برای رفتن اماده است.

خاله پروین دست مادر را گرفت و گفت:

شیرین حالا که خیلی زود است؟

پروین جان سپیده فردا امتحان دارد و فکر می کنم نتوانسته چیز بخواند. بهتر است برویم تا لااقل یکی دو ساعت مطالعه کند.

من به طرف جا رختی رفتم و مانتو و روسریم را برداشتم و به طرف مادر بزرگ رفتم و او را بوسیدم. خاله پروین و سارا را هم بوسیدم. خاله سیمین تازه چای اورده بود. همونطور که سینی دستش بود او را هم بوسیدم و به طرف در رفتم و منتظر پدر و مادر ایستادم. پدر و مادر نیز یک به یک با اعضای فامیل دست میدادند و سر فرصت از انها خداحافظی می کردند. مادر به سارا که رسید او را بوسید و گفت:

ان شاالله خشبخت شوی

پدر رو به خاله سیمین کرد و گفت:

راستی زحمت کشیدید. از پذیراییتان ممنون. انشاالله عروسی اقا علی.

نگاهم به علی افتاد که دیدم به من خیره شده. با اخم چشم از او برگرفتم و طرف دیری نگاه کردم. سیاوش را دیدم که با لبخندی موذیانه متوجهم بود. باز نگاهم را دزدیدم و ناخود اگاه لبم را به دندان گرفتم. بدبختی این کار برایم عادت شده بود. هر وقت از چیزی ناراحت یا هیجان زده میشدم لبم را به دندان میگرفتم و همیشه همین کار باعث لو رفتنم میشد. خیلی سعی کردم که این عادت را از سرم بندازم ولی چون عادت ناخود اگاهی بود در ترک ان موفق نمیشدم. مهناز به طرفم امد و مرا در اغوش گرفت و صورتم را بوسید و اهسته در گوشم گفت:

سپیده اگر از دست من ناراحتی معذرت میخوام.

وقتی به چشماش نگاه کردم دلم نیامد با ناراحتی از او جدا شوم در حالی که میبوسیدمش اهسته گفتم:

بخشیدمت

و لبخندی به رویش زدم که بفهمد از او ناراحت نیستم. وقتی سوار ماشین پدر شدم سرم را روی تکیه گاه صندلی گذاشتم و تمام اتفاقات صبح تا ان وقت را مرور کردم. مادر به عقب برگشت و گفت:

سپیده چرا امشب اینقدر بی حوصله بودی؟

با ارامی گفتم:

چیزی نیست. فقط احساس میکنم کمی سر درد دارم وقتی به منزل رسیدم باز نتوانستم درس بخوانم چون به راستی سردرد داشتم. مادر با مسکنی مرا روانه رختخواب کرد.




طبقه بندی: رمان غمناک، 
برچسب ها: رمان،
دنبالک ها: غمگین ترین وبلاگ ایرانی،