تبلیغات
وقتی ماه فکر می کرد... - رمان قسمت سوم
وقتی ماه فکر می کرد...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 آذر 1388 توسط sadeq | نظرات ()

صبح زود با تکانهای ارام مادر بیدار شدم. فرصت زیادی تا رفتن به مدرسه وجود داشت. کتابم را باز کردم و شروع به خواندن کردم. سر ساعت هر روز به دبیرستان رفتم. وقتی به حیاط وارد به محل قرار همیشگی امان رفتم. میترا هنوز نیامده بود. روی پله های سکوی جلوی صف نشستیم و شروع کردم به درس خواندن. با صدای سلام میترا سر بلند کردم و پاسخش رو دادم. همدیگر را بوسیدسم.

میترا با لحن شوخی گفت:

درسخون شدی؟

با ناراحتی گفتم:

نه دیشب که فرصتی برای خوندن نداشتم و رفته بودم مهمانی. فقط صبح کمی خواندم. باور کن چیزی هم از ان سر در نیاوردم.

زنگ دوم ارزو میکردم دبیر نداشته باشیم. و یا اگر هم امده است امتحان نگیرد و بر خلاف ارزوهای من هم دبیر داشتیم هم امتحان گرفت.....

وقتی دبیر ورقه را پخش کرد و سوالها را دیدم متوجه شدم چیز زیادی بلد نیستم. فقط چند فرمول دست و پا شکسته که بعضی از ماده ان را هم حذف کرده بودم و چند توضیح که بیشترش از خودم بود. با هر جان کندنی بود ورقه را سیاه کردم تا لااقل دبیر کیلویی نمره بدهد.


زنگ تفریح میترا از روی کتاب پاسخ های صحیح را پیدا میکرد که کتاب را بستم و گفتم:

خواهش میکنم بس کن بهتر است خانه اینکار را انجام بدهی.

میترا کتاب را روی زانویش گذاشت و گفت:

راستی به تو نگفتم. از اینکه دیروز با ما نیومدی امیر خیلی ناراحت شد.

با تعجب گفتم:

مگر قرار بود من با شما جایی بیم؟

نه منظورم این است که نیومدی برسانیمت خونه.

ممنون ولی خودت میدانی که....

و ابروهایم را بالا بردم و خندیدم.

بله به امیر گفتم مامانت سفارش کرده سوار ماشین غریبه ها نشوی.

سر تکان دادم و گفتم:

دیوانه این را نمیگفتی من شوخی کردم

میترا در حالی که چشماشم هم میخندید گفت:

اتفاقا امیر گفت به دوستت بگو که ما غریبه نبودیم.

ضربه ارومی به بازویش زدم و سرم را تکون دادم و گفتم:

واقعا که

میترا بدون مقدمه پرسید:

راستی سپیده اگر بیاییم خواستگاری قبول میکنی؟

چشمهایم را تنگ کردم و گفتم:

برای چه کسی؟ خودت؟

حالا

سر تکان دادم و گفتم:

ای اگر برای خودت باشد شاید قبول کنم.

میترا با لحن جدی گفت:

شوخی نکن. برای داداش امیرم.

اه جدی؟ کی تشریف می اورید؟؟

میترا که از لحن شوخی من رنجیده بود گفت:

ادم باش. ببین چی میگم. دیروز امیر امده بود تو رو ببینه.

کمی جدی شدم اما در واقع هنوز داشتم سر به سرش میگذاشتم.

اول اینکه ادم خودتی. دوم اینکه مگر داداش جنابعالی مرا ندیده بود. حالا خوبست من و تو چند سال است که با دوستیم و من از ریز و درشت ابا احداد تو با خبرم. چطور داداشت این چند وقت مرا ندیده بود؟

میترا که از حرف خودش هم خنده اش گرفته بود گفت:

منظورم این  بود که میخواست کمی با تو حرف بزند.

سرم را تکون دادم و گفتم: اه پس میخواست ببینه مبادا لکنت زبون داشته باشم...

میخواستی بگی مثل بلبل چه میزنم... در ضمن میترا خانم تو نمیدانی که با این حرفها من درسخوان و سر به زیر از را به  در میکنی؟ لااقل میگذاستی سه چهار ماه دیگر که درسم تمام میشد هواییم میکردی...

میترا نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست. فهمیدم از من خیلی حرصش گرفته ولی سعی میکرد ارام باشد. بدون اینکه لبخند بزند گفت:

خوب خوب سخنرانی بس است پاسخت چیست؟

باشه. قبول خوب کی بریم محضر. اگر می شود قرارش را برای بعد از ظهر بگذار

میترا که از لودگی من حسابی کفرش گرفته بود با عصبانیت سرم داد کشید:

مسخره دارم جدی حرف میزنم

این بار نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم. در حالی که سعی می کردم خنده ام را کنترل کنم به او که اخم کرده بود نگاه کردم و گفتم:

لابد اگر بگویم نه با مشت و لگد به جونم میفتی؟

میترا هم خندید و گفت:

راستی که دیوانه ای


زنگ اخر ساعت ورزش بود که مثل اکثر اوقات معلم ورزش نیامده بود و زنگ بی کاری بود. بعضی از بچه ها در حیاط وسطی بازی می کردند و بعضی والیبال و بعضی مثل من و میترا گوشه حیاط به دیوار تکیه داده بودیم و به اصطلاح حمام افتاب می گرفتیم. باز میترا بحث ساعت پیش را عنوان کرد و میخواست به هر طریق پاسخ مثبت بگیرد. از بس از محسنات داداشش تعریف کرده بود کلافه ام کرده بود. با لحن شوخی که البته تا حدودی جدی بود گفتم:

عجب خواستگار سمجی هستی. بابا مگر دختر قحطیست چسبیدی به من...

با حالت رنجیده ای گفت:

خیلی دلت بخواد. پسر با ان اقایی . تحصیل کرده . خوش تیپ. پولدار...

حرفش را قطع کردم و گفتم:

ببین عزیز من هیچ هم دلم نمیخواد از قدیم یک مثلی هست که میگوید سوسکه به بچه اش میگه قربون دوست و پای بلورینت برم. حالا حکایت جنابعالی است.

میترا با عصبانیت بلند شد و گفت:

مرا بگو که با دست خودم برادر نازنیم را بدبخت می کنم.

دختره پاک دیوانه است. با حالت قهر بلند شد. دستش را گرفتم و گفتم:

خوب باشه قول میدم جدی باشم. هر چی تو بگی. خوب بگو جریان چیست؟

دیدم میترا می خندد با همان خنده گفت:

خیلی خوب حالا لازم نیست پاسخ بدی ولی در جریان باش مادرم خودش به منزلتان زنگ می زند.

و بعد دستم را کشید و گفت:

بیا بریم بازی. و خودش جلوتر رفت. همانطور که با دست خاک مانتویم را پاک میکردم با خودم گفتم:

نه بابا مثل اینکه قضیه جدی است و سعی کردم قیافه امیر را به خاطر بیارم. امیر را چند بار بیشتر ندیده بودم و در همین چند بار متوجه شدم که پسر سنگین و باوقاریست البته از نظر قیافه زیاد جالب نبود و چنگی به دل نمیزد ولی با اینکه زیبا نبود ولی چهره جذابی داشت و پسر زیبا و خوش تیپی بود. قد بلند. چهار شانه و خیلی شیک پوش. تحصیلاتش فوق دیپلم اتو مکانیک بود. اما نمیدانم چرا سر از طلا فروشی در اورده بود. یکبار از میترا شنیده بودم که حوالی چهارراه استانبول مغازه طلافروشی دارد. حدود بیست و هشت سال سن داشت و ماشین پراید سفید رنگی هم زیر پاش بود.

خانواده میترا خانواده ای اصیل و مذهبی بودند. پدرش یکی از معتمدین محل بود و مادرش نیز کلاس قران مسجد محل را اداره می کرد. پیش خودم گفتم: اگر عروس این خانواده شوم باید مثل میترا چادر سر کنم و از تصور چادر سر کردن خودم خنده ام گرفت که همیشه یک گوشه ان بلند تر از گوشه دیگر بود و نوک کلاغی موقع رو گرفتم روی سرم ظاهر میشد. در حالی که به طرف بچه ها می رفتم به خودم گفتم: خوب چیزی نیست ان موقع می گیرم و بعد ناگهان از تصور اینکه چقدر زود خودم را عروس کرده بودم خجالت کشیدم و به خودم گفتم: سپسده اب نمیبینی وگرنه شناگر ماهری هستی

ان روز موقع تعطیل شدن مدرسه باز پراید سفید رنگ امیر را دیدم که جای دیروزی پارک شده بود میترا دستم را گرفت و گفت:

بیا بریم.

حالا دیگه اصلا

میخواهی بگویم امیر برود و با هم به خونه بریم؟

نه خوب نیست. اگر برادرت میخواست تو پیاده بروی نمی امد دنبالت.


میترا با طعنه گفت:

نه عزیزم دلش برای خواهرش نسوخته امده جنابعالی را ببیند.

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

لوس نشو

و بعد با او دست دادم و دیگر صبر نکردم و با خداحافظی از او جدا شدم. به محض اینکه چند قدم رفتم باز دلهره دیروز به سذاغم امد. از این میترسیدم که ان جوانک علاف دیروزی پیدایش شود و باز مزاحمت ایجاد کند. در دل دعا می کردم امروز اتفاقی نیفتد. سعی میکردم قدمهایم را تند تر کنم تا این خیابان طویل و دراز را زودتر طی کنم. اما از قدیم گفتند از هر چیزی بدت بیاد به سراغت میاد. در مسیر راهم او را دیدم که با یک نفر دیگر ایستاده و صحبت می کند با خودم گفتم: گل بود و به سبزه نیز اراسته شد. خوشبختانه هنوز متوجه حضور من نشده بود و من انقدر تند تند راه میرفتم که هر لحظه امکتن داشت پاهایم به هم گره بخورند و با سر به زمین سقوط کنم. وقتی چند قدمی اش رسیدم تازه متوجه من شد و تا به خودش بیاید من از جلویش گذشتم. وقتی به خیابان خودمان رسیدم نفس عمیقی کشیدم و خوشبختانه به خیر گذشت.

وقتی به خانه رسیدم مادر گفت:

بعد از نهار استراحت کن بعد از ظهر میریم بیرون تا برای عروسی سارا لباس بخریم.

با خوشحالی گفتم:

چشم مامان عزیزم

بعد از ظهر برای خرید لباس با پدر به خیابان رفاهی رفتیم.

مادر در نخستین فروشگاه انتخاب خود را کرد و کت و دامنی شیک خرید که خیلی به او می امد ولی من هر چه گشتم نتوانستم لباس دلخواهم را پیدا کنم. ساعت حدود هشت شب بود که خسته و کوفته به خانه برگشتیم و از اینکه لباس مطابق میلم را پیدا نکرده بودم خیلی دلخور و پکر بودم. مادر وقتی ناراحتی و بی حوصلگی مرا دید به طرفم امد و مرا در اغوش گرفت و با خنده گفت:

عزیز دلم ناراحت نباش پنجشنبه که تعطیلی میریم یک لباس خوشگل میخریم و بعد از همان راه به منزل خاله جون میریم.

و بعد مرا بوسید و گفت:

حالا دیگر اخمهایت را باز کن تا مامان بفهمد که دخترش اونقدرها هم می گویند لوس نیست.

لحن مادر جوری بود که فهمیدم میخواست مطلبی را به من بفهماند و من با سرعت فهمیدم که ممکن است علی چیزی به مادر گفته باشد چون میدانستم رابطه علی با مادر صمیمانه است.

چشمهایم را تنگ کردم و با کنجکاوی گفتم:

مامان کی گفته که من لوسم؟

مادر خندید و از پاسخ دادن طفره رفت.

وقتی اصرار مرا دید خندید و گفت:

البته علی منظوری نداشت. امروز صبح که تلفنی با او صحبت میکردم حرف تو شد و علی گفت خاله جون چرا این دخترت اینقدر لوسه  نمیشود با او یک کلمه حرف حساب زد.

هه. حرف حساب. مامان شما چیزی به ان پسر خواهر عنقت نگفتی؟

مامان نیشگونی نرم از صورتم گرفت و با ملایمت گفت:

چی شده بین شما شکر اب شده. عزیزم علی شوخی می کرد به دل نگیر هر چند خبر دارم برای رفتن به خانه خاله حسابی اذیتش کردی.

با تعجب گفتم:

وای مامان فکر نمیکردم علی اینقدر خبر چین باشد هیچ خوشم نیامد.

مادر مثل این بود که موضوع جالبی به دست اورده باشد گفت:

سپیده جان اشتباه میکنی علی فقط به من گفت: خاله به سپیده بگو وقتی ادم با یک فامیل جایی میرود هیچ وقت نمیرود صندلی پشت بنشیند و فکر کند طرف راننده است.

با حرص گفتم:

خوب شد فکر نمیکردم علی اینقدر کم ظرفیت و بی جنبه باشد.

احساس کردم مادر از حرفم ناراحت شد چون با حالتی جدی گفت:

سپیده قضاوت نادرست نکن. این حرف شایسته علی نیست او پسر با شخصیتی است دخترم قبول کن کار خوبی نکردی.

سرم را پایین انداختم و به ظاهر حق را به مادر دادم ولی در دلم گفتم: حقش همین بود.


پنجشنبه صبح وقتی چشم باز کردم با دیدن افتاب که از پنجره اتاق به داخل تابده بود. با نگرانی از جا پریدم و با صدای بلند گفتم:

وای دیرم شده.

ولی همان لحظه یادم افتاد که تعطیل هستم. به ساعت نگاه کردم چند دقیقه به ساعت 9 صبح مانده بود. خواستم دوباره بخوابم. ولی دیگر میلی به خوابیدن نداشتم خانه در سکوت بود ارام و با خیال اینکه پدر و مادر در خواب هستند از اتاق بیرون رفتم. پس از شستن دست و صورتم به اشپزخانه سرک کشیدم دیدم میز صبحانه اماده و سماور هم روشن است فهمیدم پدر و مادر پیش از من بیدار شده اند به طرف اتاق رفتم و از اینکه صدایشان را نمیشنیدم تعجب می کردم اما کسی در اتاقشان نبود. دوباره به اشپزخانه برگشتم. روی میز چشمم به یادداشتی افتاد که به خط مادر بود انرا برداشتم و خواندم نوشته بود:

سپیده جان صبحانه ات را بخور و حاضر شو وقتی امدم می رویم خرید من برای خرید منزل بیرون رفته ام و زود بر میگردم.

قربانت مادر

نامه اش را بوسیدم و گفتم:

من قربانت مامان قشنگم

اشتهایی به خوردن نداشتم فقط یک چای سر کشیدم و سفره را جمع کردم ساعت بعد مادر از خرید برگشت کیف خریدش سنگین بود و ان را به زور حمل میکرد با ناراحتی به کمکش رفتم و ان را از دستش گرفتم و با لحن سرزنش باری گفتم:

مامان شما نباید وسایل سنگین بلند کنید هیچ ملاحظه قلبتان را نمیکنید.

مادر لبخندی و گفت:

چشم خانم دکتر...

و بعد ادامه داد:

اگر زودتر اماده شوی میرویم. باید زودتر به خانه خاله جون بریم او تلفن کرد و گفت زودتر بیایید چون برای ناهار اقوام نزدیک را دعوت کرده اند در ضمن قرار است جهیزیه را زودتر ببرند.

برای خرید با پدر بیرون میرویم؟

نه او شرکت کاری داشت. ظهر از همان راه به منزل خاله جون می اید. راستی باید زودتر از خرید برگردیم. چون ساعت یازده و نیم قرار است علی بیاد دنبالمون و شنیدن نام او اخمی کردم و با دلخوری گفتم:

مامان این علی اقا مگر کار و زندگی ندارد؟

مامان با مهربانی نگاهی بخ من انداخت و گفت:

خاله جون فهمید پدر امروز سر کار است. به علی گفت زحمت بردن ما را بکشد.

سپیده اینقدر ناشناس نباش.

فهمیدم باز مامان را دلخور کرده ام دستم را دور گردنش انداختم و صورتش را بوسیدم و گفتم:

منظور بدی نداشتم فقط حالا که ما میرویم خرید ممکن است خریدمان کمی طول بکشد و او علاف م بشه. حتما خاله هم امروز با او زیاد کار را دارد کاش می شد بگوییم علی نیاد و خودمان را از خرید به منزل خاله می ریم.

مادر فکری کرد و گفت:

نمیدونم چی بگم وقتی تردیدش را دیدم گفتم:

الان درستش میکنم. و به طرف تلفن رفتم و شماره منزل خاله سیمین را گرفتم. سارا گوشی را برداشت پس از کمی خوش و بش گفت:

پس چرا نمی ایید؟

ظهر انجا هستیم الان برای خرید لباسم میخواهیم بریم بیرون. سارا جان میشود به علی بگویی دنبال ما نیاید چون ممکن است دیر شود و مزاحمش شویم.

اشکالی ندارد علی امروز کاری ندارد هر جا دوست داشته باشید شما را میرساند.

ممنون تعارف نمیکنم ما خودمان می اییم.

علی اینجاست میخواهی گوشی را بدهم با خودش صحبت کنی؟

لازم نیست با علی کاری ندارم

سارا خندید و گفت:

چرا مگه قهری؟

نه... خوب دیگه کاری نداری؟

سپس خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم و لبخندی وذیانه زدم و با خودم گفتم علی اقا فکر نکن خیلی تحفه ای.


این بار برای خرید به خیابان ولیعصررفتیم و پس این مغازه و ان مغازه کردن بسیار عاقبت لباس دلخواهم را پیدا کردم. لباس مشکی بلندی انتخاب کردم که کت حریری روی ان داشت و روی یقه لباس سنگهای درخشان ریزی کار شده بود. لبای در عین سادگی بسیار زیبا بود و از نظر یقه و استین هم بد نبود و یعنی یقه یسته و استین بلندی داشت. وقتی ان را امتحان کردم مادر هم ان را پسندید.

پس از خرید لباس به یک کافه کوچک رفتیم و پس از خوردن دو بستنی خستگی امان را رفع کردیم. مادر پیشنهاد کرد به منزل برگردیم و پس از گذاشتن لباس با تاکسی به منزل اقای رفیعی برویم.

وقتی به انجا رسیدیم ساعت دوازده و نیم ظهر بود. سارا به استقبالمان امد و بعد خاله را دیدم که به طرفمان امد و گفت:

پس کجا هستید؟




طبقه بندی: رمان غمناک، 
دنبالک ها: غمگین ترین وبلاگ ایرانی،